حرفهای کوچک برای دلتنگی های بزرگ
کلمات شاید دوای درد ما نباشند اما گاهی شروع یک راهند.. البته.. شاید
سال نو يعني تو
تو
میگه معماری با تو چه کرد تو این چند سال ؟...
سکوت ..سکوت میکنم بی ربطی حرفش رو باید با اشک چشماش ربط بدم..
میگم ... آن چنان شدم که یادم میاد ناخنهای انگشتانت چقدر بلند تر شده اما یادم نیست اخرین بار کی دیدمت...
اشکهایت همان اب حیاتی است که خضر نوشید و هنوز...
در به در جاودانگی است
ببار برام تو که هزاران چشمه جوشان پشت مردمک هایت پنهان کرده ای
ببار برایم ساعت چشمهایم عجیب با ساعت ابر ها کوکند..
ببار برایم..
سیلاب دردهایت را دوست دارم ...
میگویم چتر بیاورم ؟ شاید باران ببارد...
میگویی .. زود برمیگردیم .. مگر چقدر راه رفتنمان وقت میگیرد؟
میگویم بعد از سالها آمده ای .. امده ای که کمی بمانی .. میخواهم تا جایی که میتوانم
قدم بزنیم .. برویم تمامی راه های نرفته .. حالا که سکوت شب است تا صبح به تمام
راههایی برویم که سالهاست بر آنها قدم نگذاشته ایم .. میخواهم بدویم ..
میگویی .. باشد میرویم تا خود صبح .. میدویم تا آنجا که بخواهی...
میگویم چتر بیاورم ؟.. شاید باران ببارد ...
....
میگویی .... چتر نمیخواهد .. خیال که خیس نمیشود .....
میشود بدون نفس بود؟! به تعداد باری که بگویی نه من هم میگویم...
میگویم که نمیشود..
بوی درخت توت که می اید از همه دنیا هم که بریده باشم مست بودن میشوم
اما بدان نمیشود..
گرمای تابستان که میاد از همه دنیا هم که بریده باشم غرق رویا میشوم
اما تو بدان نمیشود..
اما تو بدان نمیشود..
بدان که نمیشود..
| Design By : Night Melody |

