تبليغاتX
حرفهای کوچولو برای دلتنگی های بزرگ
   
حرفهای کوچولو برای دلتنگی های بزرگ
حرف هایی که نمی شه گفت ..
 
 
آرشيو مطالب

88/04/01 - 88/04/31

87/12/01 - 87/12/30

87/10/01 - 87/10/30

87/09/01 - 87/09/30

87/08/01 - 87/08/30

87/07/01 - 87/07/30

87/05/01 - 87/05/31

87/04/01 - 87/04/31

87/03/01 - 87/03/31

87/02/01 - 87/02/31

87/01/01 - 87/01/31

86/12/01 - 86/12/29

86/10/01 - 86/10/30

86/08/01 - 86/08/30

86/07/01 - 86/07/30

86/06/01 - 86/06/31

86/05/01 - 86/05/31

86/04/01 - 86/04/31

85/12/01 - 85/12/29

85/10/01 - 85/10/30

85/09/01 - 85/09/30

85/08/01 - 85/08/30

85/07/01 - 85/07/30

____________________
مطالب اخير

راه من -1

بس که بالا و پایین شدم بهار میاد

یکم شاد .. یکم غمگین

کار عاقل نیست در دل مهر دلبر داشتن

خدایا

یک روز سرد پاییزی..

خود زنی یا جمع بندی 2 ساله

من کسی را..

وقتی تو نیستی

تنها برای تو که ..

____________________
پیوند ها

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

سه شنبه نهم تیر 1388

راه من -1

می خواستم ترک کنم .. ترک..

ترک کردن همه اون چیز هایی که یک روز بهش میگفتم دلبستگی هام .. وابسته هام..

پشیمون شده بودم .. یک راهی رو رفته بودم و به خیالم بهترین بود.. فکر میکردم دارم میرم تا

اخر دنیا..

اما به جای اخر دنیا رسیدم اول خط.. تا حالا پیش اومده برات..دور یک دایره بچرخی؟

مثل بازی بچگی هامون ... دست همدیگر رو میگرفتیم و میچرخیدیم ..چرخش .. چرخش..

و من شروع کردم به چرخیدن با دور تند ..

انقدر چرخیدم که پرت شدم .. از دایره زندگی ام خارج شدم ..

و حالا میخواستم ترک کنم بازی رو بگذارم بیام بیرون ..

میخواستم همه نگاه ها رو بگذارم بیام .. همه انگشت های اشاره رو .. همه اونهایی که تو این

چند وقت بهم بر چسب زدن .. برچسب اشتباه ..میخواستم یک راه پیدا کنم چون به یقین رسیده بودم

چرخش دیگه دوای دردم نیست .. دوای یک درد کهنه بیش از اینها بود..

باید تاوان میدادم .. پس یک چوب حراج زدم به زندگی خوش اب و رنگم ..همه رو گذاشتم و اومدم کنار

یک جور سقوط از زیبای ها ... خواستم یادم نره زنده ام ..نفس هام برام تکراری نشه

خواستم دستهام رو ببینم .. دستهایی که خالی شده بود..خالی از هر همبازی

من میخواستم دایره زندگیم رو عوض کنم حتی اگر فقط بیضی میشد .. اما مطمئن شده بودم

نمیدونم تو تا حالا چند تا گام برداشتی چقدر سنگ ریزه دیدی تو راهت

اما من رفتم راهی رو شروع کنم که همه دنیا باهام مخالف بودن .. حتی گاهی پاهام بامن نمی امد

پس راهی نبود جز ساکت شدن.. سکوت ..

 

                                                                                            ادامه داره..


۱-میخواهم راحت بنویسم .. اما هنوز ترس دارم .. خودم اینجا رو نا امن کردم .. گرچه لازم بود

دلم میخواهد وقتی زل میزنم تو چشم ادمها که باهاشون حرف بزنم یک جوری نگاهم نکنن

دوست دارم خیلی ها خیلی چیز ها رو بدونن..

۲- امار وبلاگ چک کردم مثل اینکه بازار نوشته تیر ۸۷ هنوز خیلی داغ هست .. تا مرداد میخواهم

یک مطلب دیگه راجع به همون پست بگذارم اما این دفعه دیگه علنی با زدن خیلی حرفها که برای

خیلی ها جالبه و دوست دارن به هر قیمتی اونها رو بدونن

۳-دستم نمی نوشت.. امیدوارم بتونم این پست رو تموم کنم

 

 
 

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387

بس که بالا و پایین شدم بهار میاد

این پست رو مینویسم برای مادرم پدرم خواهرم و اونهایی که دوستشون دارم و میدونند و اونهایی که نمیدونند...

 اونهایی که حتی وقتی من نیستم

هستند... واسه اونهایی که مثل بهار می مونند درست مثل روز های اول خنک و پربار..

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

بس که سر خوشم بهار میاد.. بس که مدیون محبت های بهارم بهار میاد


بس که دل کندم از این دلچسبی های ناقلا بهار میاد


بس که حالم بالیدنی است بهار میاد.. شاید .. شاید بهار میاد که حسم یکتایی نکند

 
خالی نباشه دورش و تن درد نگیرد از بی پشتی و هم رنگی.


همه چیز میگذرد .. فنا میشه و میرود جز او : چون او گفته

 
مصیبت صاحب میخواهد تا تحمل کنه اما میگذره : چون او گفته


بلا .. مهر او را ثابت میکنه  : چون او گفته


باران حادثه میریزد تا چتر به دستان از دل سپردگان قطره و شبنم جدا شوند: چون او گفته


تمام تشویق ها ..سوگ ها..کف ها..نور ها.. گل پشت گل.. دسته دسته تمام میشود .. کور میشه..

میپلاسد : چون همه نقشه اوست


بغض ها.. فحش ها.. دل دل ها و تنهایی ها نفس میبرد : چون امتحان اوست


اصلا بس که امتحان دادم و بالا پایین شدم بهار میاد


بس که دوستش دارم بهار می اد.بس که نیستم و انگار هستم این بار بهار میاد

 

                                       

 
 

چهارشنبه هجدهم دی 1387

یکم شاد .. یکم غمگین

برای خانوادم...

اخ نمیدونید چقدر کیف داره پیش شما زندگی کردن .. نفس کشیدن کنارتون ... چقدر ارومم

وقتی کنارم هستید ..

وای بابا نمیدونی چقـــــدر حالم خوشه وقتی با هم هستیم .. وقتی دور از چشم مامان

توی خیابون با سرعت ۱۲۰ میری و من شیشه رو تا اخر پایین میکشم و سر اینکه اهنگ مورد علاقه

منو گوش بدهیم یا مال تو رو کلکل میکنیم... و این باخت همیشگی تو به من چقدر محبت میاره برام

 

مامان ...کاش میدونستی که هنوزم دلم میخواهد بیام بغلت .. چقدر عاشقت میشم وقتی اونجوری

نگاهم میکنی .. چقدر دوستت دارم وقتی این همه بدی منو تحمل میکنی ..

و این روزها میمیرم وقتی اشک تو چشمات جمع میشه

 

خواهرکم .. چقدر خوبه که تو خواهرمی .. چقدر دوستت دارم وقتی یک ساعت مداوم باهام حرف میزنی

و من فقط به طنین صدات گوش میدهم .. چقدر خوبه زمانی که منو تو باهم با صدای بلند میخندیم

اخ چقدر خوبه که میشه گاهی تو بغلت گریه کنم ..

 

خانواده من .. مهربون هام .. مرسی که هستید .. و ببخشید که این روزها نیستم

*خدا نوشت: خدایا مهربان مهربانم .. شکر ..

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این پست رو که دارم مینویسم دلم خیلی گرفته .. خیلی

 یک دوست .. کسی که خیلی از دردهام رو بهش گفتم .. الان یک درد داره .. درد نبودن پدرش

تسلیت کاش مرهم بود براش .. دلم گرفته.. احمد رضا عزیز... برات صبر ارزو میکنیم و یک خدای بزرگ و مهربون..

 

 

 
 

چهارشنبه چهارم دی 1387

کار عاقل نیست در دل مهر دلبر داشتن

بعد از چند ماه لج بازی با خودم و همه اطرافم گوشی رو بر میدارم زنگ بزنم .. بسه دیگه..

لپ تاپ رو روشن میکنم اهنگی که در روز اگر حالم خوب باشه یا نباشه چند بار گوش میدم رو میگذارم

شروع میکنه به خوندن که شماره رو میگیرم... "بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده ام..."

زنگ که میخوره میدونم که داری دنبال گوشی میگردی .. گاهی فکر میکنم باید عصر حجر زندگی میکردیم

تمام کلمات فرانسه ذهنم رو مرتب میکنم تا مثل دفعه قبل از شنیدن چند تا کلمه انگلیسی که من به

اشتباه گفتم گوشی رو قطع نکنی ...

بالاخره با یک سلام همه چی باز شروع میشه ..

اهنگ هنوز داره میخونه  " گشت بلای جان من عشق به جان خریده ام"

یک تبریک عید از همه حرفهامون قسمت منه بقیه اش باز حرفهای تو و سکوت مداوم من ..

دیگه انقدر این حرفها رو شنیدم حفظ شدم به اهنگ گوش میدم..

" حاصل دور زندگی صحبت اشنا بود .."

دیگه نمیتونم تحمل کنم .. میگم تو که میدونی من چند بار چند صد بار تکرار کنم  تو تصمیم بگیر

من هستم ..

اخرای اهنگه که خداحافظی میکنیم .. میگی کلاس داری .. بازم سهم من یک تبریک سال جدیده

که تا یک هفته دیگه میاد..

گوشی رو که میگذارم با صدای بلند اخر اهنگ رو میخونم ..

"تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو.. تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام.."

 
 

چهارشنبه سیزدهم آذر 1387

خدایا

خدایا چرا؟

چرا پاییز امسال سرد نیست ولی من دارم یخ میزنم؟

چرا از همه این راه رفتن های بدون وقفه به هیچ نتیجه ای نمیرسم!

چرا فکرم درد میکنه ؟

مهربون من چرا پشیمونم!!

چرا وقتی میام باهات حرف بزنم .. از گریه زبونم بند میاد؟

خدایا .. مهربونم چرا ...؟

خدایا چرا از حرف من مامان گریه میکنه.. چرا من از گریه اش انقدر بی تاب مشوم که ..

خدایا چرا دیگه صبور نیستم؟

چرا .. چرا این دوست من انقدر خوبه ؟ چرا انقدر خوبه که از خوبی هاش گریه ام میگیره؟

چرا دیگه صدای بارون .. بارونی که منتظرش بودم دیگه ارومم نمیکنه؟

خدایا .. یا ارحم الراحمین ارحم عبدک ضعیف...

------------------------------------------------------------------------------------

برام دعا کنید .. برای همه دعا کنید .. این روز های اخر پاییز بیشتر از همه مریض ها رو ..

دلم خیلی گرفت ..