کلمات شاید دوای درد ما نباشند اما گاهی شروع یک راهند.. البته.. شاید
می بیند گیجم .. می بیند نگاهم رو ... افکارم برایش غریبه است .. اما دوستم هست.. دوستم... و دوستش دارم... از همون موقع که دندان هاش رو سیمی کرد و من... عاشق پلاک دندون هاش شدم دوستم شد.. نگاه میکنه بهم میگه ...این دفعه که میروم فال قهوه تو هم بیــــــــا... میخواهد به روش خودش ارومم کنه.. میخندم میگم من به فال حافظ هم اعتقاد ندارم حالا بیام بروم فال قهوه؟! ... میگه عیب نداره ... اعتقاد نداشته باش تو بیا فقط یکم فکر نکنی .. روحیه بگیری.. ---- می برد منو طبقه اخر یک ساختمان تجاری یک گوشه شهر ... بعد از انجام اداب و رسوم برگرداندن فنجان .. میروم توی یک اتاق... اتاقی که بر خلاف انتظارم یک خانوم با موهای قرمز و یک گوی ننشسته است ... یکی هست شبیه همه اونهایی که هر روز میبینیم ... شاید یکی مثل خودم... یک فنجان با یک شمع کنار دستشه ... فنجان رو نگاه میکنه میگه: متولد بهمن هستی ؟ بعد هم شروع میکنه از فضیلت ها خصلت ها و یک زندگی رویایی میگه .. خصلت هایی که من تا حالا خودم هم توی وجود خودم ندیده بودم !!! منم فقط یک لبخند کج میزنم به تمام حرفهایی که میزنه..! متوجه میشه من اهل این حرفها نیستم ... یک نگاه عاقلانه بهم میکنه و میگه .. همه چی خوبه .. فقط تو چرا به خودت اعتماد نداری .. چرا گاهی پریشونی؟!! سرم رو میگیرم بالا...میگم اهان اینی که الان گفتید منم ... اونها من نبودم!!! توی دلم میگم من که به فال اعتقادی ندارم بگذار لا اقل با کسی که از نگاهم یک چیزی فهمیده .. یکم درد و دل کنم.. شروع میکنم به حرف زدن و از خودم گفتن از اینکه چرا گاهی پریشونم و.. کمی که میگذره میفهمم شمع رو خاموش کرده .. فنجان قهوه یک گوشه میزه و دستهایش روی دستم هست... اخر حرفهام ... زل میزنم به چشماش و میگم: اونی که فال ما رو میداند.. اونی که مهربان من است .. اونی که می داند اینده من چیست .. صلاح دونست من همه اینده رو ندانم ...منم فقط رضایت اون برام اهمیت داره.. ازتون یک چیزی میخواهم .. برای همه اونهایی که می ایند اینجا دعا کنید که همه ما با هر سرنوشتی که داریم اخرش زندگی ها مون ختم به خیر بشه ...اونی بشه که اون میخواهد بهم نگاه میکنه ...چشماش یک برقی میزند... از اتاق که میایم بیرون تازه میفهمم خیلی وقته با کسی حرف نزدم .. میاید جلو یک لبخند پهن میزنه میگه : خوب بود؟ حرفهای خوبی زد؟ نگاهش میکنم .. اروم میگم حرفهای خوبی زدم ... تویی که سرشار از بهاری... چه دانی ابر بارانی چیست ... چه میدانی من چی میگویم! باران .. اشکهایش را از من به وام گرفته ... برای همین است این روزها هوای خانه ات ابریست.. برای همین است که خیس میشوند ... نه با باران که با اشکهایم... میبینی؟! اشکهایم همه گیر شده است... چه کسی باور میکند که این اشکهای من است که بر سر تو میبارد.. چه کسی باور میکند اشکهایم این همه راه را برای رسیدن به تو طی میکند؟ تو .. آنها ...؟! تو عزیزم..؟ تویی که بدون چتر قدم از قدم بر نمیداری؟!! باور پیشکش لا اقل گاهی بارانی شو.... --------------------------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن: تو ... این تو این روزها خیلی زیاد شده .. این تو دیگه مفرد نیست.. این تو عاشقانه نیست این تو این روزها خواهشانه است! به تو فکر میکنم .. زیاد کتاب بخونی و قهوه بنوشی تا در میان هیاهو و انگشت هایی که واقعا نمیدانی به سمت توست یا... بگذارانی ..ترجیح میدهی متهم نباشی به چیزی که به وجودش هم شک داری تو چه میدانی شاید این زندگی است .. شاید یک ارامش نسبی رمز زندگی من و توست .. شاید سهم ما این است ... دنیایم را این بار نه با دلم که با فکرم سیمانی کردم ... سیمانی کردم که شیشه ای نباشد که ترک برندارد... روی شیشیه سیمان کشیدم که بدانی خودمم .. همین که تو بدانی کافی است .. مگر زندگی غیر از این است؟! چه کسی میداند که چیزی که تو میگویی حق است ...! عصر چهارشنبه است اروم میام بر خلاف همیشه که خستگی همراهمه ... ارومم... ماشین نیاوردم هوا گرمه اما گرمم نیست ... یک کیف a2 انقدر ها هم سنگین نیست... توی فکرم همه چی مثل برق میگذره ... دارم به زندگی هامون فکر میکنم ... به اینکه کی خوشبخته .. اون فیلیپینی که خسته است و منتظر اتوبوس هست ؟ اون هندیه که داره با موبایلش حرف میزنه ؟ استادم که امروز میخواست بره حج به همه گفت میرم فرانسه!اون دوستی که این روزها خیلی عوض شده!! یا من که گرمه ولی گرمم نیست ؟... شاید هممون شاید هیچکدوممون ... الله اعلم .. چه کسی می داند... جز اون ... به زندگی هامون فکر میکنم ... به دنیامون .. به صدا ها .. به سکوت .. به حرکت.. چند نفرمون یادمونه که واسه چی داریم زندگی میکنیم ؟هدفمون چیه؟ من ... فیلیپینیه؟ استادم ؟ دوستم که عوض شده ؟ یا تو... هنوزم ارومم... چه کسی میدونه شاید هممون شاید هیچکدوممون... میدونم دلت حرف تازه میخواهد اما تو هم فکر کن ... به من به دوستم به اون فیلیپینیه به ما... گاهی فکر کن .. تار و پود را تنها گره میزنی .. نقش نمیزنی.. گره میزنی.. گره کور میزنی.. ناکوک میزنی .. دگر دلکوک نمیزنی... به گرهم خدنگ میزنی .. رنگ نمیزنی... رج میزنی.. گره های دلم را رج میزنی .. میکوبی بر دلم .. با سنگ میزنی... گر میزنی بزن ... با کوبه ات بزن بر جان خسته ام ... اری بزن ولی... دیگر تو رج نزن ... بر نقش جان من دیگر سیه نزن... بس خسته دیده ام .. بس دل بریده ام .. بس این تار و پود را بر جان کشیده ام .. دل کنده ام ز دار ... این دار استوار... گر میزنی کنون ... نقشی به این جنون ... نقشی بزن ز عشق .. نقشی بزن ز یار ... نقشی بزن ز دل .. نقشی بزن ز یاد.. بهاره
* نوشته بالا مال خودمه... نه اهنگ .. نه ترانه.. نه... دیشب که چشمامو بستم یک دفعه انگار رفتم سال ۸۵ ... مهر مهر رو دوست ندارم .. نه مهر رو ..کلا پاییز رو ... اما شاید اون سال شاید... الان هم لبخند میشونه رو لبهام یک لبخند از ته دلم... خیلی اون روزها سر زنده بودم .. یعنی شاید اون سال سالهای اخر بود که جوان بودم... اولین چیزی که سعی کردم روی وجودت حک کنم چند تا جمله بود ..یادته .. عرفان نظر اهاری.. " خدا بر شانه کوچک انسان دست گذاشت..." که قبل از تو و یا شاید بعد تو سعی کردم رو وجود خیلی ها که دوستشون داشتم اینها رو حک کنم.. اون چند تا جمله شد اغاز من و تو .. تو این چهار سال هیچ وقت نخواستم کسی راجع بهت نظر خواصی بده .. دوست داشتم متفاوت باشی .. حداقل برای خودم توی این چها سال گاهی ترکت کردم .. گاهی بی توجهی .. گاهی خواستم از زندگیم حذفت کنم اما نشد .. تو فرق داشتی .. پناه اوردن به تو حتی نگاه بهت ارومم میکرد و البته الانم همین جوره گاهی برات دوستهای بدی انتخاب کردم .. گاهی تو رو به دوست هایی وصل کردم که .. منو ببخش عزیزم ... دارم جبران میکنم لا اقل سعی میکنم ..هنوز تا بزرگ شدنت هزار تا راه مونده وقتی به این فکر میکنم که تو چهار ساله شدی ته دلم پر از شادی میشه .. چهار سال اومدن پا به پای من ... گاهی فک میکنم تو دستم رو گرفتی نه من دست تو رو.. خیلی درهم برات نوشتم .. خیلی حرف ها هم هست که قابل گفتن نیست برای ۴ سالگی شاید بهترین کادو حک کردن این نوشته ها روی وجودت باشه.. بچه من .. " حرف های کوچک برای دلتنگی های بزرگ " من .. یا حتی راحت تر از این وبلاگ من .... تولدت مبارک
نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت
13:57 توسط بهاره| |
باران... واژه لطیف باران در ذهن تو چه میکند؟!
نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت
16:11 توسط بهاره| |
همه حرفها ها را میگذاری و میروی چون دیگر هیجان را دوست نداری .. ترجیح میدهی عصر ها را
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت
11:28 توسط بهاره| |
رج میزنی .. بر داربست دلم رج میزنی و بس کج میزنی...
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت
17:22 توسط بهاره| |
الان میتونم راحت بهت بگم سلام..چون میدونم معنی این سلام رو این روزها دیگه خوب میفهمی
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت
0:41 توسط بهاره| |


