می خواستم ترک کنم .. ترک..
ترک کردن همه اون چیز هایی که یک روز بهش میگفتم دلبستگی هام .. وابسته هام..
پشیمون شده بودم .. یک راهی رو رفته بودم و به خیالم بهترین بود.. فکر میکردم دارم میرم تا
اخر دنیا..
اما به جای اخر دنیا رسیدم اول خط.. تا حالا پیش اومده برات..دور یک دایره بچرخی؟
مثل بازی بچگی هامون ... دست همدیگر رو میگرفتیم و میچرخیدیم ..چرخش .. چرخش..
و من شروع کردم به چرخیدن با دور تند ..
انقدر چرخیدم که پرت شدم .. از دایره زندگی ام خارج شدم ..
و حالا میخواستم ترک کنم بازی رو بگذارم بیام بیرون ..
میخواستم همه نگاه ها رو بگذارم بیام .. همه انگشت های اشاره رو .. همه اونهایی که تو این
چند وقت بهم بر چسب زدن .. برچسب اشتباه ..میخواستم یک راه پیدا کنم چون به یقین رسیده بودم
چرخش دیگه دوای دردم نیست .. دوای یک درد کهنه بیش از اینها بود..
باید تاوان میدادم .. پس یک چوب حراج زدم به زندگی خوش اب و رنگم ..همه رو گذاشتم و اومدم کنار
یک جور سقوط از زیبای ها ... خواستم یادم نره زنده ام ..نفس هام برام تکراری نشه
خواستم دستهام رو ببینم .. دستهایی که خالی شده بود..خالی از هر همبازی
من میخواستم دایره زندگیم رو عوض کنم حتی اگر فقط بیضی میشد .. اما مطمئن شده بودم
نمیدونم تو تا حالا چند تا گام برداشتی چقدر سنگ ریزه دیدی تو راهت
اما من رفتم راهی رو شروع کنم که همه دنیا باهام مخالف بودن .. حتی گاهی پاهام بامن نمی امد
پس راهی نبود جز ساکت شدن.. سکوت ..
ادامه داره..
۱-میخواهم راحت بنویسم .. اما هنوز ترس دارم .. خودم اینجا رو نا امن کردم .. گرچه لازم بود
دلم میخواهد وقتی زل میزنم تو چشم ادمها که باهاشون حرف بزنم یک جوری نگاهم نکنن
دوست دارم خیلی ها خیلی چیز ها رو بدونن..
۲- امار وبلاگ چک کردم مثل اینکه بازار نوشته تیر ۸۷ هنوز خیلی داغ هست .. تا مرداد میخواهم
یک مطلب دیگه راجع به همون پست بگذارم اما این دفعه دیگه علنی با زدن خیلی حرفها که برای
خیلی ها جالبه و دوست دارن به هر قیمتی اونها رو بدونن
۳-دستم نمی نوشت.. امیدوارم بتونم این پست رو تموم کنم